تبلیغات
وبلاگ شهیده سیده طاهره هاشمی - عروس امام رضا باشیم

وبلاگ شهیده سیده طاهره هاشمی
 
ما تا آخرین نفر و تا آخرین منزل و تا آخرین قطره خون، برای اعتلای کلمه الله ایستاده ایم. امام خمینی(ره)


سعی کنید کاراتون حواله ای باشه .
هر چی اونا برات تصمیم میگیرن ...



طرف گفت چرا انقدر میای مشهد حاجی؟گفت من هر چقدر هم بیام مشهد کم گذاشتم برای امام رضا.گفتش چرا ، چی شده بین تو امام رضا (ع)؟
گفت من قدیما میومدم مشهد و خادم میشدم .خدا به من یه پسر داد .پسرم بزرگ شد .درس خوند .دانشجو شد
پسرم زد به سرش که برای ادامه تحصیل می خوام برم انگلیس .گفتم پسر جان نرو انگلیس .
گوش نمیداد .قبول نکرد.
گفتم پس اگه میخوای بری بزار ازدواج کنی بعد برو.قبول نمیکرد.
میدونستم با اون فضای انگلیس و ... مجرد بره اونجا از دست میره.
شد نوبت من برای خادمی تو مشهد .
حرم بودیم .تو ضریح بودم .یهو گفتن غباروبی شروع شد .در ها رو بستن.ما موندیم و ضریح و غبا روبی
خادم بودیم و اجازه دادن واستیم
یه مقدار از غبار های کف زمین رو تبرکی برداشتم .
گفتم حالا این غبار رو کجا بزارم .گشتم دیدم یه تیکه کاغد یه گوشه افتاده .دیدم عریضه نیست .اجازه گرفتم و غبار رو گذاشتم تو کاغد .تا کردم و گذاشتم تو جیبم 
یکی دو روز بعد تو تهران موقع مطالعه تو خونه یهو یاد غبار افتادم .رفتم و از جیبم در آواردم .
خواستم غبار رو بریزم تو یه قوطی .نور چراغ مطالعه افتاد روی کاغذ
دیدم روی کاغد یه چیزی نوشته - گفتم ای داد .این عرضه هست
خوندم خوندم و خوندم زدم زیر گریه .حالا گریه کن کی گریه کن
از صدای گریه خانمم اومد گفت چی شده نصف شبی گریه میکنی
برای خانمم خوندم .اونم زد زیر گریه
از صدای گریه ما پسرم هم بیدار شد .گفت چی شده بابا و مامان
براش خوندم ...
سلام امام رضا(ع) - من معصومه هستم دختر یه رفتگر کرجی که 11 تا بچه داره
پول ندارم خودم بیام مشهد .دادم یکی از دوستام که داشت میومد مشهد برات بیاره.خیلی دوست داشتم خودم بیام.
خواستگار خیلی برام میاد .نمیدونم به کدوم بله بگم که با دین و ایمان باشه و وضع مالیمون هم یکم بهتر بشه.امام رضا خیلی دوست داشتم خودم بیام ...
والسلام -معصومه کرج

پسرم زد زیر گریه - گفت بابا من نمیرم انگلیس مگر اینکه با این دختر برم
این عروس امام رضاست

کجا بریم کرج -به کی بگیم آبروزی نشه .
دوستی کرج داشتیم .گفتیم به یه بهانه بریم اونجا و یه جوری پیدا میکنیم
تو باغ نشسته بودیم
به دوستم گفتم چه باغ قشنگ و بزرگ و مرتبی - کی برات تمیز میکنه
دوستم گفت یه رفتگر کرجی هست که 11 تا بچه داره و با یکی از بچه هاش میاد اینجا

پیش خودم گفتم امام رضا راه رو که میخوای نزدیک کنی آدرس رو هم درست میدی .

رفتیم و در خونه رو زدیم و خواستگاری ...
اونا گفتن شما کی هستین و معرف کیه - ماها بهم نمیخوریم
دوستم رو گفتم که معرفه و ...
تو دلم گفتم به شما ربطی نداره . دست امام رضاست ...
فهمیدن ما کی هستیم  و ...
دختره اومد و مهرش نشت به دل پسر و  خانم ما و...

رفتیم برای خرید عقد
به پسرم گفتم خوب چی بخریم 
پسرم گفت بابا جون هر چی میخوای بخر، فقط بدون که این عروس امام رضاست

آخرش حاج حسین یکتا میگه : بچه ها بیائید مال آقا بشیم .عروس امام رضا(ع) بشیم و....




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهدا، خاطرات شهدا، امام رضا،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 توسط همپای حماسه
تمامی حقوق مطالب برای وبلاگ شهیده سیده طاهره هاشمی محفوظ می باشد

mouse code

كد ماوس